دور و پرت


هر تیک و تاکِ مضطرب...

از شقیقه ها نفس نمی کشد

چشم ها...

با گیاه و برگ

قانع می شوند از شانه های برف

مرگ عبث نیست...

بنیاد غربت است!

بیداد می شمارد از جُرم من!

زخم ها در کوران تن 

با لختی درنگ 

خاطره می سازند، دور و پرت


...

*رزاسس


/ 0 نظر / 23 بازدید