گیله مرد (شعر: سپید)

نه...

به سعادت روی زمینم

نه...

به غولهای ظریف غریزه ام

نه...

به شاخه های بلهوسِ زیتون و سیب

*

لال...

همچون ماهی

بالاتر از قامت خود داستانی بساز

فرمانروایی...

کوچکتر از دریای گُل

آه...

این قطره، پُر از ارادت است!

*

بیرحم می پرسم..

در کدامین سوی کینه ای؟

چه گُسستی...

تو را پیوست؟

زورابِ زهر می زنی بر من

عامیانه سخن بگو...

گُلِ نرگس مرا بوسید

و تو یکروز است، عاشق منی

دلم...

شکست

*

تا...

قلب تو می تپد

در...

گرداب درون

یحیای آوازه خان را ذخیره میکنم

یا...

می توان

بی پرخاش و خروش

خو د را مسافری وانمود

تا کی بپا خیزد

فهمِ مرا بخر!

*

کُنجی پاکیزه

وهمی زیبا

در نقش گیله مرد...

به شب خاموشی آموخته ای

حوصله ات نیست

میان سیاهی گُم نمی شوی

تابِ سنگ میخواهد

پاره ای آتش

کمی دیروز

*

شاید بشود...

بی ورطۀ تازه ای

لحظه ها را، به نقطه ای هم دوخت

تو خواستی من نخواستم

روی پلّه ها

گنگ و مبهم

سایه ای...

به انتظار نشسته است



۹۷٫۹٫۷


44472_7156819_firewood.jpg






/ 0 نظر / 24 بازدید